داستان های از بزرگان و منابع جدید قدیم
نويسندگان
سید رضا هاشمی



 

موش ازشكاف دیوار سرك كشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز كردن بسته بود .

موش لب هایش را لیسید و با خود گفت :« كاش یك غذای حسابی باشد .»

اما همین كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه یك تله موش خریده بود .

موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه ی حیوانات بدهد . او به هركسی كه می رسید ، می گفت :« توی مزرعه یك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه یك تله موش خریده است . . . »

مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تكان داد و گفت : « آقای موش ، برایت متأسفم . از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی ، به هر حال من كاری به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطی به من ندارد .»

 

 




 
 
[ جمعه 3 شهریور 1396  ] [ 6:49 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

درباره وبلاگ

آخرين مطالب
آمار سایت
كل بازديدها : 49022 نفر
كل مطالب : 769 عدد
کل نظرات : 0عدد
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 1 اسفند 1396